یــــــــــاداشت های یک آمـــــــــوزگار

گاهی آدما تو زندگیشون از یه چیزایی میترسن که اصلا جالب نیست

مثلا دوستی گفت تو نمی ترسی؟

گفتم از چی؟

گفت:..............................................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط مهدی| |

سلام

   چند روز پیش وزیر تازه استیضاح شده آموزش پرورش دوباره فرموده بودند که دانشجویان تربیت معلم رو صرفا و صرفا جهت بیکار نبودن خودشون و استادان پذیرفتیم.

این خبر همچین بگی نگی به مذاق دوستان خوش نیومد و از به نشان اعتراض به وضع خوابگاه و غذا سر کلاس نرفتن. همه منتظر بودن که همه چیز درست بشه اما چند نفر برداشتن رفتن سر کلاس و مدیر مدرسه تربیت معلم هم اومد گفت که یا میرید سر کلاس یا پرونده تون رو از خانم ص میگیرید و میرید رد کارتون.

ماهم که توانایی دوری از کلاسای پر بار مدرسه و دوری از استادان باسواد و فوق محقق رو نداشتیم رفتیم سر کلاس.

باشد که مایه عبرت دیگران شود....

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط مهدی| |

   سلام

همیشه همه چیز رو نمیشه با هم داشت.اصلا ببخشید که بدون مقدمه رفتم سر اصل مطلب اما خیلی پرم. شدم مثل اینایی که عشقشون رو به خاطر یه مسئله ساده اونم بی پولی از دست دادن.

داغونم. بی صبرانه منتظرم اول مهر بشه تا برم پیش بچه ها و چند ماهی رو بی خیال دنیا بشم.

خدا کنه از تنهایی در بیام.......................................................................................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط مهدی| |

تابستان خود را چگونه میگذرانید؟

۱.بیکاری زده سرتون

۲. بیشتر تلویزیون می بینید( فارسی وان هم جزو تلویزیون حساب میشه) 

۳.انتظار رمضان و گشنگی میکشید؟

۴. درس میخوانید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۵. بازی می کنید

۷.دانلود میکنید

۸. اینقدر بی حالید که دقت نمیکنید شماره ۶ نداریم

۹.دوباره میرید نگاه میکنید تا مطمئن شوید

۱۰.دنبال دخترای مردم از این کوچه به اون کوچه میرید...

۱۱.شایدم مثل من فقط خوابید!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط مهدی| |

تابستونا رو نمی دونم چرا اینقدر دلگیره...

ولی میدونم چراخوش نمیگذره....

هیچ کاری ندارم...

بیکار بیکار بیکار....

انگار تنها را گذر وقت تو تابستونا خوابه...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط مهدی| |

اومدیم فرجه ها اما دریغ از کمی درس خوندن. همش این ور و اون ور. کمی هم خواب. میترسم امتحاناتم رو همش بیفتم. خدایا خودت کمک کن این جام جهانی تو دهنمون زهر نشه...

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط مهدی| |

جام جهانی داره شروع میشه اما خبری از درس خوندن ما نیست...

انگار ما باید بازی ها رو از دست بدیم...

ایتالیا = کامران

اسپانیا = مهدی

هلند = قاسم و احمد

انگلیس = خودم

صادق = برزیل و آرژانتین

عبدل هم طبق معمول تا آخرین لحظه معلوم نیست طرفدار کجاست...(پرچم تشریف دارن)

امید و بابک نگهبان با اینکه اصلا فوتبال نمیبینن اما بحث های کارشناسیشون میتونه جذاب باشه..

نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط مهدی| |

تیم های منتخب مرکز رفتن به مسابقات منطقه ۳ کشور...

داریم برای موفقیت بچه ها از ته دلمون دعا میکنیم. امید واریم که همشون قهرمان بشن.

کامران و قاسم (ره) تیم فوتبال... امین و بابک والیبال... وحید و صفایی تنیس... صادق شطرنج و... همشون خدا کنه که اول سالم برگردن بعد هم قهرمان بشن...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط مهدی| |

تو سالن فوتسال سر یکی از دوستام خورد زمین و چند لحظه بی هوش شد. کلی ترسیدیم. ولی خدا را شکر چیز خاصی نبود. مشکلش بعد از یکی دو هفته خوابیدن و سر کلاس نیومدن و بیکاری حل شد.( ولی از حق نگذریم خیلی بد خورد زمین. بنده خدا هنوز که هنوزه داره سرش گیج میره...)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط مهدی| |

این روزا همه دورو بر یه چیز میپلکن. اونم پردیس همراه اوله. یا به قول خودشون پارادایس...

این یعنی اس ام اس مفتی از طریق وب.

این روزا کارا مون داره بیشتر میشه. آخه جام جهانیه و امکان داره (گفتم امکان داره...) تصمیم بگیریم یه کم درس بخونیم.(شاید هم تصمیم نگرفتیم) اما اگه این تصمیم رو نگیریم ممکنه بازی هایی مثل بازی شیلی و اسلوونی رو از دست بدیم...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط مهدی| |

براش نوشتم که من اولین نفری هستم که داره با نفسش حرف میزنه. اونم تلفنی.

فکر کرد دارم بهش طعنه میزنم. میخواستم بهش بگم که داره اشتباه میکنه اما عتبار نداشتم...

  معلمیم و بی پولی..........این تازه اولشه.........

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط مهدی| |

معلّمي هنر است، هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعي و تلاش اندوخته است. معلّمي عشقي است الهي و آسماني است که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا کرد تا با همّت بلند خويش روشنائي شب هاي تارِ جهالت و ناداني باشد. معلمّي، مهري است که از روز ازل با گل آدمي سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانايي، رهنمون شوند. براستي که معلّمي شغل نيست، عشق است.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط مهدی| |

رو ز بیستم اسفند از مرکز تربیت معلم غیبمون زد...

نیومدیم تا بیستم فروردین...

رئیس مرکز کلی شاکی بود.تازه خونه بچه ها هم زنگ زد و قول استاد نادری خوب برامون خوابونده..

تا الان که خبری نیست... ببینیم چی میشه؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط مهدی| |

   امروز سر کلاس استاد روش تدریس هی میگفت که نباید سر کلاس همش خودتون حرف بزنید.میگفت باید بذارید کلاس از حالت خشک بیرون بیاد...نباید خسته کننده باشه...

اما اصلا یادش نبود که خودش داره یه ریز حرف میزنه...و همه خوابن...

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط مهدی| |

   تازه دارم میفهمم که این احساس تنهایی که ما میکنیم چیه؟ مشکلش از کجاست؟ ما مشکلیم...

اما ما که به این راحتی ها نمیتونیم خودمون رو عوض کنیم...میتونیم؟ پس راه چاره چیه...

چرا توی این دنیای درندشت خدا همه تنهان؟ چرا کسی به کسی اعتماد نداره؟ چرا کسی عاشق کسی نمیشه؟(هوس نه...عشق)چرا خدا داره فراموش میشه؟ چرا صمیمیت نیست؟ چرا مردم ما شاد نیستند؟ یکی به من بگه...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط مهدی| |

  قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که

 کبوتر با  کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز

در چنین قرنی که دانش حاکم است

 عشق را از صحنه دور انداختن

دیوانگیست...شرمندگیست...درماندگیست

قرن قرن آتش نیست قرن یک هوای تازه است...

فکر ها را شستوشویی لازم است...

گم شدیم گر در میان خویشتن جستوجویی لازم است...

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط مهدی| |

   سلام...

   گاهی پیش میاد که آدما از کارایی که میکنن هیچ نتیجه ای نمیگیرن.گاهی هم سرشون به سنگ میخوره گاهی هم پاداش کاراشون رو دریافت میکنن.اما چیزی حداقل در مورد من یکی صدق میکنه اینه از این وقتا عبرت نمیگیرم.

   یادم میاد تو دبیرستان بارها و بارها شده بود که اصلا نگاه کتاب هم نمیکردم و میرفتم سر جلسه امتحان اما همین که به سوالاتی میرسیدم که نمیتونم حلشون کنم یه تصمیم محکم!!! که دیگه بشینم درسمو بخونم اما دریغ از یکبار عمل کردن...

   الان در تربیت معلم هم همینطوره.امروز بر بخت بد خود لعنت میفرستادم که ای کاش قبلا فقط یک بار به سوی این جزوه ی اژدها پیکر نظری افکنده بودم.در هر صورت امتحانات داره خوب پیش میره حتی با درس نخوندن...

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط مهدی| |

میان تنهایی اتاق ام
کلافگی مدام سرک می کشد

انگار چیزی گم شده باشد 

یادم می افتد 

زنگ می زنم که شاید: 

الو/211 

دویست و یازده 

من آینه ای را گم کرده ام 

که به وقت تنهایی 

به زیبایی نگاه تو 

چین های صورتم را 

خوانش می کرد 

 

با توام 

ای تزریق صدا 

بشکن خواب سنگین آینه را 

می خواهم امشب کنار باکرگی این سکوت 

از حوصله نداشته ام که سر می روم 

اتاق را واگذارم به تنهایی خود و 

به جای آن خیابان 

وقتی که پاهایم آمبولانس تنی می شود 

که دست ها بروی پیشانی اش 

  تب می کند 

وتا بیمارستان شانه هایت جیغ می کشد  

موهای تو را  

گیس کنم 

   

الو/ 211 

چرا دور افتاده ای و 

 میانمان سیم های آرامش 

مدام قطع و وصل می شود 

انگار آن طرف یکی دارد 

این فاصله را کش می دهد 

 

حالا 

جلوی ناتمام حرف هایم یک ویرگول می گذارم و 

چند سطر به عقب برمی گردم 

از آنجا که گفتم  

رویای چشمانت را  

تزریق همین صدا بیدار می کند  

ولی حالا که نبض به شماره افتاده ی آینه  

در دستان من است

از رویای همان سطرها  

می افتم به میان این اتاق 

کنار دری  

که دلم را  

بسته می شود و

تا آخر میم نگاهم 

 روی اضطراب نفس هایم 

مرگ کش می آید

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط مهدی| |

    هیچی...فقط همین که این روزا خیلی بارون میاد...( ما هم خیلی حال می کنیم...)
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مهدی| |

مدتی پیش داشتم با یکی از عزیزان صحبت میکردم.بین صحبتهاش گفت که یکی از دوستانش شعری گفته که توش به خدا می گه:چی می شد مثل بندگانش هدیه میداد.یعنی دیگه کار نداشت چی کارش می کنیم.

مشکل اینجاست که خدا وقتی یه هدیه بهت می ده(مثلا کیتو) نیگاه میکنه که قدرش میدونی یا نه؟اگه دونستی برات نگهش میداره اگر هم نه که ازت میگیرتش.

این قسمت آخریش رو با تمام پوست و گوشتم و وجودم حس کردم.

                        هنوز حسرتش رو می خورم... 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط مهدی|

  توی این چند سالی که توی خوابگاه ها بودم هیچ چی بدتر از مریضی نبود.امروز سر کلاس ادبیات تمام بدنم درد می کرد.این تنها مشکل نبود کلاس بی نهایت خسته کننده ادبیات هم مزید بر علت بود.اصلا به طور کلی و جزئی حالم گرفته شد.خیلی ضد حال بود.خدا نصیب گرگ بیابون کنه.

دو روز پیش روستا بودم.هوا سرد بود فکر کنم اونجا مریض شدم.الان سرم درد میکنه در سطح تیم ملی...

                         دعام کنید...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط مهدی| |

سلام

 موقعی که میخواستیم انتخاب رشته کنیم،بهمون گفتن که اونجا(تربیت معلم) بهشت روی زمینه ماهانه پول میدن،رسمی میکنن،سربازی هم نداره،دو سال هم بیشتر نیست،دیگه آخر عشقو حاله...

اومدیم دیدیم واقعا راست میگن.ول تر از اینجا پیدا نمیشه.بی کاری زده سرمون.اما کلاسمون رو دو شقه کردن.تعداد کلاسمون از چهلو یکی شده بیستا.دیگه نمیشه سر کلاس بخوابی یا بازی کنی فقط گاهی وقتا میشه با بلوتوث دو نفره بازی کنیم و گاهی هم با هدفون آهنگ گوش میدیم.دیگه کار بخصوصی نمیشه بکنی.

  پول نمیدن،رسمی هم نیستیم،تازه پول هم میگیرن اونم نه هزار تومن و دو تومن...صدو پنجاه هزار تومن تازه بدون پول صبحانه...جای هیچ اعتراضی هم نیست...

 کارنامه دوم من توش یه سری رشته ها مثل پرستاری،اتاق عمل،مدیریت بازرگانی،مدیریت صنعتی،علوم اقتصاد بوشهر و زمین شناسی زاهدان،زمین شناسی هرمزگان،مهندسی منابع طبیعی  شیراز،گیاه پزشکی شیراز، مهندسی چوب ساری،مهندسی صنایع مبلمان رشت،و........

نرفتم چون هدف هایی که دارم از همه ی اینا برام با ارزش تر بود...

 از انتخابم پشیمون نیستم چون میدونم میشه که به هدفهام برسم...

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها    

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

بای

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط مهدی| |

   بعد از یک کنکور خشک و خالی و کلی درد سر بلاخره وارد تربیت معلم شدیم.(صلوات)روزای اول فکر میکردیم اینجا هر که ریشش بیش شانسش بیشتر...(آخه به ما گفتن فقط پنجاه درصد رسمس میشن)اما پس از اندکی همه متفق القول فهمیدن که هردمبیل تر از هر دانشگاهیه.سه روز کلاس(اونم چی حالا؟)چهار روز بیکاری...

ول...الاف...بی کار... بهمون گفتن باید برا این بیکاریتون یه فکری بکنیم.میخوان طوری کلاسا رو بچینن که هر روز کلاس داشته باشیم.شما برا ما دعا کنین...

تا بعد....  

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط مهدی| |

سلام

   اومدم...اومدم...اومدم...

بلاخره پس از کش و قوس های فراوان این وبلاگ به عرصه ی زندگی برگشت.

   داش متی هستم همون داش متی خودمون.همین دو سه هفته ی پیش معلم شدم.معلم که نه تازه رفتم تربیت معلم.بهمون گفتن اگه پسرای خوبی باشیم معلممون میکنن.

امروز از فرط بیکاری اومدیم سایت و گفتیم بریم سراغ وبلاگمون.از این به بعد اصلا نگرانی به خودتون راه ندید...

داش متی کنار شماست...

فعلا بای...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط مهدی| |

Design By : Mihantheme