یــــــــــاداشت های یک دیــــــوانه
دانشگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا همون تربیت معلم حتی به خودم اجازه نمیدم بهش بگم دبیرستان... دارم میرم خدمت مقدس!!!!! سربازی به قول ابوذر گاهی برای پریدن از روی یک مانع مجبوری چند قدم به عقب بروی... برام دعا کنین... خب از راه غیر قانونیش میرم خودش هم بهم گفت : مریضی میخوای خودتو زجر بدی؟ منم فرار میکنم....
کاش هیچ وقت معتاد نمیشدم کاش بعدش ترک نمیکردم کاش دوباره عادت نمیکردم کاش میتونستم بهش بگم!!!!!!! ولی بازم میگم بوشهر رو به صد تا شیراز نمیدم. چرا؟ درسته بوشهر گرمه...درسته شهرش امکانات نداره... درسته خیابوناش هنوز فاضلاب نداره... درسته شهر بزرگی نیست... اما مردمش به معنای واقعی کلمه گلن یه گل نرگس( چون خار نداره... گلی که خیلی دوسش دارم) اما شیراز خیلی بزرگه... هواش خوبه... شهر تمیزیه... حافظ و سعدی و ارم و ارگ و وکیل و گل و بلبل داره اما مردمش یک اپسیلون از رگ مردانگی بوشهریا رو ندارن... دوستم میگفت وقتی اومدم بوشهر از یه بنده خدایی آدرس تربیت معلم رو پرسیدم دوبار برام توضیح داد نفمیدم آخه هیچ جا رو بلد نبودم... بهم گفت سوار شو.. نشستم پشت سرش رو موتور ۷۰ قدیمیش منو رسوند دم در تربیت معلم اینو امروز مقایسه کردم با یه بنده خدایی که ازش یه آدرس پرسیدم تو شیراز گفت از این خیابونو برو( با اون لهجه غلیظ و ...) کمی بعد فهمیدم همه راه رو اشتباه اومدم... اینا فقط مثال بود وگرنه او همین ۱۲ روزی که شیراز موندم ۱۷ تا مثال دیگه هم دارم از شیرازیا عذر میخوام اما دلم ازشون واقعا پره... روزی ۳۰۰۰ تومن پول غذامه هفته ای ۲۱۰۰۰ ماهی ۹۰۰۰۰ تومن ترمی ۴۵۰۰۰۰ تومن سالی ۸۱۰۰۰۰ تومن... این انصافه؟ از کجا بیارم بدم؟ بازم اومدم با یه دنیا غم اما به قول صادق فخرایی با تنی سالم و دلی خوش... اومدم و کنارتون میمونم... برام دعا کنین که این روزا بد جور بهش نیاز دارم... یعنی چند روز دیگه تابستونه یعنی من تو روستامون حتی تلفن هم ندارم چه برسه به اینترنت... دلم واسه همتون تنگ میشه... سعی میکنم بیام شهر به ایمیلم و وبلاگم سر بزنم اگه نشد ببخشید... بای دوستان خوبم... بد جور... حوصله خودمم ندارم... نا امید بودم و... شاید دنبال یکی می گشتم که بهم امید بده که بگه همه چی درست میشه فقط صبر کن... شاید فقط دنبال همین میگشتم ولی ... استاد از من نا امیدتر بود... دیشب تو شب تولد امید کنتور اصلی تربیت معلم ترکید! (امید ۲۱ سالش تموم شد) تا ساعت ۳ برق نداشتیم و همه اومده بودیم تو حیاط خوابیده بودیم هوا گرم بود و پشه ها هم نیزه هاشونو تو رگ ما میکردن و خون نوش جان میکردن! امید و قاسم هم که هی مهدی رو اذیت میکردن تو نماز خانه... هی زنگ میزدن رو گوشیش و هی به زنگخورش میخندیدن... کامران هم تو این گرما خوابیده بود!(باورتون میشه؟) خلاصه برق اومد... ساعت سه با امید داشتیم حاضر میشدیم بریم بخوابیم که رئیس رو دیدیم که با ظاهری آشفته و به هم ریخته که از خستگی کار بود و بی خوابی داره رد میشه! امید گفت رئیس تربیت معلم هم مثل ما تو گرما بوده! آره واقعا اونجا بود و تو گرما کار میکرد... مرسی آقای رئیس... به قول بچه ها دم شما گرم!!!!!!!
امید جون اگه شب تولد تو نبود که صبح نمیشد اون شب... برق که جای خود دارد!!! راستی امید یه سال از عمرت کم شد یا به عمرت اضافه؟
| Design By : Night Melody |

